سنگینی نگاه دبیر
ادبیاتمان را با تمام وجودم احساس می کردم
آخر در تمام مدتی که تدریس می کرد اصلا حواسم به درس نبود و مدام هم ساعتم را نگاه می کردم دلم می خواست
هرچه زودتر به منزل بروم شوق دیدار عشقم
حواسم را پرت کرده بود بالاخره زنگ مدرسه به صدا درآمد کیف و کتابم را برداشتم و
به سرعت از کلاس خارج شدم بی توجه به دوستم آیدا که در حیاط مدرسه دنبالم می دوید و فریاد
می زد وایسا عزیزم باهات کار دارم راهی
منزل شدم هر لحظه که می گذشت گامهایم را بلند تر برمی داشتم تا اینکه سوار تاکسی شدم و به هر زحمتی بود
خودم را به منزل رساندم وارد اتاقم شدم لباسهایم را عوض کردم و بهترین لباسی را که
داشتم به تن کردم وقتی به درون آینه نگریستم ازحسن سلیقه ای که به خرج داده بودم
لبخند رضایت بخشی بر لب آوردم لباسم را پوشیده انتخاب کرده بودم تا دیگر احتیاجی
به چادر نباشد اما لحظه ای نگذشت که مادرم را در کنار خودم دیدم صورتم را بوسید و
چادر سفیدی که گلهای صورتی زیبایی داشت را به دستم داد به خاطر احترامی که برای
مادرم قائل بودم قبول کردم که در مجلس خواستگاری حجابم چادر باشد بنابراین چادر را
از دستش گرفتم و وارد آشپز خانه شدم خواهرم
را دیدم به سمتم آمد مرا در اغوش گرفت و بوسه بارانم کردم من هم متقابلا جواب بوسه هایش را می دادم بعد هم در گوشم به ارامی گفت : آجی کوچولوی
منو ببین می خواد عروس بشه الهی قربونت برم
وقتی هر دو بهم نگاه کردیم چشمانش را دیدم که از شادی برق می زد بعد در
حالی که لبخندی به لب داشت گفت : زحمت میوه و شیرینی رو ما کشیدم چایی دیگه دست
خودتو می بوسه خندیدم و گفتم : چشم ,چشم خواهر عزیزتر از جانم
چشم, گرم صحبت شده
بودیم که صدای زنگ در بلند شد خودشان بودند نمی دانم چه شد که در آن لحظه چشمم به
گلهای صورتی چادرم افتاد اصلا چرا یادم رفته بود شاید به خاطر شور و شوقی که داشتم
فراموش کرده بودم آخر پارچه این چادر را مادر بزرگم از مکه برایم سوغات اورده بود
یادم هست زمانی که سوغاتم را می داد ارام گفت:ایشا لا خوشبخت شی دختر انگار دعای مادر بزرگم مستجاب شده بود توی
مدرسه که این ها را برای آیدا تعریف می کردم می گفت: دیونه شدی دختر الان چه وقت
شوهر کردنه دختر خاله خود من هم تقریبا هم سن ما بود که شوهر کرد اما چهار سال بعد
مجبور شد طلاق بگیره و با یه بچه برگرده خونه باباش چند لحظه با خودم فکر کردم
نکنه منم مثل اون ولی نه همه که مثل هم نیستند توی همین فکر بودم که با تکان دستی
به خود آمدم خواهرم بود ,گفت: حواست کجاست مامان می گه چایی بیار زحمت چای را هم خودش کشیده بود و من فقط سینی
چای را برداشتم وبه راه افتادم و تمام مدت مواظب بودم که مبادا دسته گلی به آب
بدهم اخر تپش قلب عجیبی داشتم دستانم هم
از هیجان زیاد می لرزید وارد سالن شدم سینی چای را مقابل پدرم گرفتم اما او
با اشاره چشمش به من فهماند اول به پدر
داماد تعارف کنم بعد از تعارف کردن چای روی مبل کنار مادرم نشستم بهزاد به همراه
برادرش بهنام وپدر مادرش به خانه ی ما آمده بودند یک لحظه نگاه من با نگاه بهزاد
در هم مچ شد یادم هست وقتی بچه بودم آن زمان که هنوز پدر بزرگ و مادربزرگم در قید
حیات بودند همیشه به همراه خانواده بهزاد به دیدارشان می رفتیم پسرها تا می رسیدند
برای خودشان با بچه های همسایه تیم تشکیل می دادند و با هم مسابقه می دادند در آن
گرمای تابستان به دنبال یک توپ می دویدند و عرق می ریختند همیشه هم یکی پیدا می شد
آن وسط فریاد بزند پاس بده ,پاس بده هر وقت پیروز
میدان بودند آنقدر خوشحال می شدند که انگار خدا دنیا را به آنها داده انگار
زندگیشان خلاصه شده بود در همان توپ چهل تیکه
با نیشگونی که خواهرم از دستم گرفت به خودم اومدم آنقدر حواسم پرت شده بود که اصلا متوجه آمدنش نشدم سرم را پایین انداختم
و وقتی بلند کردم مادر بهزاد را دیدم که به من خیره شده بود هر وقت اینطور نگاهم
می کرد قند توی دلم آب می شد اما به روی مبارکم نمی آوردم پدر بهزاد پسر دایی مادرم بود آنها در شهر
دیگری که البته خیلی هم از ما دور نبود زندگی می کردند ما رابطه ی صمیمی با هم داشتیم و زود به زود به
منزل همدیگر می رفتیم پدر بهزاد نگاهی به همسرش کرد و با مهربانی گفت : خانوم حالا
وقت زیاد داری که عروستو نگاه کنی بهتره به این دو تا جوون یه فرصتی بدیم تا راجع
به زندگیشون با هم صحبت کنند ( ظاهرا بقیه حرفهایشان را زده بودند ) بعد نگاهی به
پدرم کرد و گفت: از نظر شما که اشکالی نداره ؟ پدرم مخالفتی نکرد قرار شد به اتاق کناری برویم تا راحتر بتوانیم
با هم صحبت کنیم اما وقتی به جای بهزاد
برادرش بهنام که یکسال از او بزرگتر بود از جایش بلند شد تازه فهمیدم چه اتفاقی
افتاده من که از چند سال پیش عاشق بهزاد
شده بودم به شدت شوکه شدم چند روزقبل که مادرم به اتاقم امد و راجع به مسئله
خواستگاری با من صحبت کرد و گفت
خانواده محمدی چه قصدی دارند انقدر ذوق
زده شدم که حتی اسم خواستگار را هم
نپرسیدم شاید چون فکر می کردم
بهزاد هم عاشقم شده به همین خاطر تا مادرم اسم خواستگار را به زبان آورد گونه هایم
سرخ شد و داشتم از خجالت آب می شدم خیلی زود هم
از آن اتاق خارج شدم اما این سوئ تفاهم ظاهرا ساده بدترین اتفاقی بود که تا
آن روز برایم رخ داده بود مطمئنا به بهنام جواب رد دادم و این مساله باعث شد چند
سالی از هم بی خبر باشیم تا اینکه چند روز
پیش خبر دار شدیم خانه شان را به این شهرآوردند و توی همین کوچه خودمان خانه ای
خریداری کرده اند . بهنام همان چند سال
پیش با دختر همکار پدرش ازدواج کرد سال
گذشته هم از یکی از اقوام نزدیکمان شنیده بودم که بهزاد هم به خواستگاری دختر خاله
ی عروسشان رفته ولی جواب رد شنیده بود این یک سال زمان مناسبی بود تا برای همیشه
فراموشش کنم حالا وقتی می بینمش تپش قلب ندارم بر عکس قلبم منظم منظم می زند حالا
وقتی مادرش نگاهم می کند قند توی دلم آب نمی شود
دیگر شبها قبل از خواب به او فکر نمی کنم هرچند حالا خانه ی بهزاد از همیشه به ما نزدیکتر
است ولی دلم فرسنگ ها از او دور شده تا جایی که دیگر دوستش ندارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت   توسط ستاره
|
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت   توسط ستاره
|
دم دم های غروب بود از بی کاری بی حوصله شده بودم اصلا نمی دونستم چیکار کنم تا اینکه تلفن زنگ زد مهتاب دوستم بودقرار گذاشتیم توی پارک همدیگه رو ببینیم به خاطر ایدا خواهر پنج ساله ی مهتاب که همراهش می امد توی پارک قرار گذاشتیم می خواستیم ایدا سرگرم بازیش باشد نمی خواستیم خیلی مزاحم مان بشود اماده شدم ولی با نگرانی اگر این پسره ی بیکار باز هم سر راهم سبز بشود چکار کنم در را که باز کردم نفس عمیقی کشیدم خیالم که راحت شد راه افتادم توی مسیر با مادرم که برای خرید به بیرون از خانه رفته بود تماس گرفتم و گفتم که با مهتاب هستم نمی خواستم نگرانم بشود به پارک که رسیدم هنوز مهتاب و ایدا نیامده بودند خواستم با هاش تماس بگیرم که چشمم به ساعت افتاد این من بودم که از روی حواسپرتی زود امده بودم وارد پارک شدم و روی یکی از نیمکت های پارک نشستم کتاب شعری را که همیشه همراهم بود از کیفم بیرون کشیدم و شروع به خواندن کردم هنوز یک صفحه را به پایان نرسانده بودم که صدای عطسه ی غریبه ای که ظاهرا معتاد بود حواسم را پرت کرد کمی انطرف تر روی نیمکت دیگری نشست یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و شروع به کشیدن سیگارش کرد دود سیگارش بالای سرش توی هوا موج می زد و پخش می شد در تمام مدتی که سیگار می کشید زل زده بود به کودکی که کمی جلوتر در قسمت دیگری از پارک مشغول بازی بود ظاهرا ان کودک با مادرش امده بود چنان خیره نگاه می کرد که ماموری که در پارک پرسه می زد هم متوجه شد و به طرفش امد یک لحظه حواسم پرت شد و متوجه نشدم به ان غریبه چه گفت که اشکهایش جاری شد و گفت: اقا به خدا پسرمه!!! اما اگر پسرش بود چرا ترجیح می داد از دور نگاهش کند حتما خجالت می کشید توی همین فکر بودم که احساس کردم دستی بر شانه ام سنگینی می کند بی اختیار سرم را برگرداندم مهتاب بود

+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت   توسط ستاره
|
اواخر شب بود نگار تو اتاقش نشسته بود وبه برنامه ی مستندی که ساعاتی پیش از تلویزیون پخش شده بود فکر می کرد موضوعش جنگ بود نگار ۸ سالش بود و دختر بسیار حساسی بود این تصاویر را که می دید احساس بدی به او دست می داد انگار همه ی غم های عالم روی دلش هوار می شد ان شب داشت با خودش فکر می کرد چرا بعضی ها جنگ را شروع می کنند و چه اتفاقی باید بیافتد تا از این کارشان منصرف شوند این توی ذهنش تبدیل شده بود به یک سوال بی جواب و پیدا کردن جوابش مثل یک رویا بود نگار در حالی که اهی می کشید از جایش بلند شد به دور و برش نگاهی کرد و رفت کنار پنجره ایستاد پرده را کنار زد و به اسمان نگاهی کرد سکوت شب را همیشه دوست داشت چون به او ارامش می داد نگاهی به کوچه شان کرد ان موقع شب حتی از ان پسرهای بی کار اسمان جل که یک رکن اساسی کوچه شان بودند هم خبری نبود انگار همه شهر در خوابی عمیق فرو رفته بود چراغ اتاقش را خاموش کرد و رفت روی تختش دراز کشید اصلا متوجه نشد چه موقع به خواب رفت اما هنوز چشمش گرم نشده بود که با صدایی از خواب پرید چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاهی کرد نور عجیبی بخشی از فضای اتاق را پر کرده بود نگاهی به چراغ اتاقش کرد چراغ اتاقش خاموش بود از جایش بلند شد و به دنبال نور رفت تا رسید به اینه ای که داخل هال خانه شان بود ان اینه به شکل قلب بود چیزی که می دید برایش باور کردنی نبود نور از داخل اینه می امد نوری که ارامش عجیبی همراهش بود با اینکه نگار دختر ترسویی بود ولی در ان لحظه اصلا نترسید و فکر ترس هم به ذهنش نرسید جلوتر رفت و روبری اینه ایستاد نور کم تر شد و بعد تصویر زنی در گوشه سمت راست اینه ظاهر شد زن انقدر زیبا بود که نگار حتی در رویاهایش هم چنین زیبایی را ندیده بود نگار که حس کنجکاویش خیلی تحریک شده بود با زبان شیرین کودکانه اش گفت:شما از کجا اومدین داخل اینه چیکار می کنین اصلا چه طوری رفتین داخل اینه؟
زن در حالی که لبخندی به لب داشت گفت:عجله نکن بعد با دستش به گوشه دیگر اینه اشاره کرد تصاویری همراه با صدا در ان سمت اینه ظاهر شد تصاویر و صداهایی نا اشنا از جایی که انگار نگار نمی شناخت سرزمینی بسیار بزرگ و زیبا که از جنگ در ان سرزمین به ان بزرگی خبری نبود کسی اسیر نبود غم و غصه در ان سرزمین جایی نداشت ان سرزمین زندانی و زندانبانی نداشت همه شاد بودند و یکدیگر را دوست داشتند از دروغ و گناه خبری نبود مقام و پول و قدرت برای مردم ان سرزمین معنایی نداشت نگار رو به زن کرد و گفت : اینجا سرزمین شماست؟
زن گفت:نه شاید اینجا همان کره زمین بود اگر عده ای به حقشان قانع بودند این را گفت و تصویرش از روی اینه محو شد چند لحظه ی بعد تصویر زن دیگری در گوشه سمت چپ اینه ظاهر شد
زنی زشت با صورتی ترسناک ترسناک تر از اخرین تصویر ترسناکی که در فیلم دیده بود نگار از دیدن زن وحشت زده شد می خواست از انجا فرار کند اما نیرویی اهریمنی مانع می شد نگار این بار از ترس چیزی نگفت و هیچ سوالی نپرسید زن با دستش به گوشه ی دیگر اینه اشاره کرد باز تصاویری همراه با صدا در گوشه دیگر اینه ظاهر شداما این بار تصاویر و صدا ها به نظرش اشنا بود تصاویری از جنگ در یک کشور خارجی که ساعاتی پیش در تلویزیون دیده بود اما این بار نزدیکتر و غم انگیز تر بود تصاویر مدام عوض می شد و هر بار جایی را نشان می داد تصویر بچه ای که در ان سرمای زمستان فال می فروخت تصویر زنی که از شوهر معتادش کتک می خورد تصویر مردی که تازه خودکشی کرده بود و در اخر تصاویری از چند دختر و پسر که انگار دور چیزی جمع شده بودند از انجا بوی بدی می امد روی دیوار روبروی نگار با خون نوشته شده بود ۶۶۶و تصویر صلیب وارونه در بالای ان بود ناگهان یکی از افراد گروه از جایش بلند شد جسد نوزادی انجا بود داشتند خونش را می خوردند نگار با دیدن ان گروه شیطان پرست تا سر حد مرگ ترسید و دوباره سعی کرد فرار کند که ناگهان زنی که در گوشه اینه بود دستش را از اینه بیرون اورد و دست نگار را محکم گرفت و کشید سمت خودش و بعد در حالی که همچنان دست نگار را به سمت خودش می کشید با لحنی زشت به نگار گفت: اینجا زمین است و این انسانهای نا چیز اشرف مخلوقاتند قهقه ای زد وباز گفت:تو هم بیا بیا و کمی از گوشت هم نوعت بخور داشت نفس نگار بند می امد و چشمانش سیاهی می رفت و هر لحظه صورت نگار به صورت زن نزدیکتر می شد نگار که دیگر تحمل نگاه کردن نداشت چشمانش را بست و تا انجایی که توان داشت و نفسش یاری می کرد جیغ کشید وقتی چشمانش را باز کرد دید روی تختش دراز کشیده و پدر و مادر و حتی برادر ۳ ساله اش کنار تخت ایستادن و با چهره ای بهت زده و نگران او را نگاه می کنند
ساعتی بعد از ان خواب نگار به یاد ان سوال دیشبش افتاد ان سوال بی جوابش و در عالم کودکی با خودش فکر کرد اگر خدا کاری کند که همه کسانی که جنگ را شروع کردند یک خواب مثل این ببینند حتما تغییر می کنند و دست از کارهای زشتشان بر می دارند کلی ذوق کرد و پیش مادرش رفت و جریان را برای او شرح داد مادرش لبخندی زد و گفت:همه ی این جنگ ها بدیها ظلم ها و نابرابری ها روزی تمام می شود
نگار با تعجب پرسید:چه روزی مامان
مادرش گفت روزی که ۱۲ امام ما شیعیان ظهور کند
و نگار از ان موقع به بعد هر شب برای ظهور ان امام دعا کرد

+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|
تو اوایل دوره نوجونی تو یه روز خیلی بد و پر از اضطرابو استرس که البته اون روز چاشنی بد شانسی هم بهش اضافه شده بود یادمه من داشتم از کلاس زبان بر می گشتم و حالم انقدر بد بود که احساس می کردم مغزم داره متلاشی میشه ولی هر جور بود خودمو کنترل می کردم وقتی رسیدم خونه هوا تقریبا تاریک شده بود وارد خونه که شدم دیدم یکی از دوستای خانوادگیمون البته به همراه خانوادش تشریف اوردن منزل ما من که حتی نای حرف زدنم نداشتم رفتم جلو چند دقیقه بعد از سلام و احوالپرسی نمی دونم چی شد که یهو حس روشنفکریم گل کرد شایدممی خواستم یه کم اروپایی رفتار کنم پس با تمام جسارتم رو به مهمونا کردم و گفتم: خیلی خوشحال شدم دیدمتون دلم می خواست شرایط بهتری بود و بیشتر پیشتون می موندم ولی من الان خستم و می خوام برم استراحت کنم از همگی معذرت می خوام هنوز کامل حرفامو نزده بودم که خانواده محترمم دیدم که دارن به من چشم غره می رن مهمونای عزیزمونم از نگاهشون معلوم بود که باور نکردن و فکر می کنن من دارم بهانه می یارم این صحنه برام چنان تکان دهنده بود که هر چی بد بختی داشتم فراموش کردم چند لحظه ای هم انگار این برق چشم غره هاشون منو گرفت مونده بودم چیکار کنم مات و مبهوت نگاشون می کردم اخرشم سرم انداختم پایین و رفتم تو اتاقم اون موقع نمی دونستم که تازه این ارامش قبل از طوفانه
بعد رفتن مهمونا تازه طوفان شروع شد
اول مادرم:اخه بچه زده به سرت این چه غلطی بود که کردی خجالت نکشیدی فکر ابروی مارو نکردی
بعد برادرم:چیه انقدر فیلم دیدی خیال کردی زندگی هم فیلم تخیلی و ... این جدال لفظی ( البته بدون برخورد فیزیکی) یه یک ساعتی طول کشید و خدا رو شکر بالاخره تموم شد وقتی اعضای محترم خانواده از اتاقم رفتن بیرون مثل جنازه ها افتادم کف اتاق اصلا نفهمیدم کی همونجا خوابم برد
من اون شب می تونستم مثل همیشه رفتار کنم انگار نه انگار که حالم بده حوصله ندارم می تونستم حرف بزنم شوخی کنم بخندم اما نه از ته قلبم فقط اینو بازی کنم اصلا ماها عادت کردیم برای هم نقش بازی کنیم انقدر هم حرفه ای شدیم که دیگه بازی و حقیقت از هم تشخیص نمی دیم همون لبخند و تعریف و تمجیدای دروغی رو بیشتر از واقعیت دوس داریم عادت کردیم اونطوری که دیگران دوست دارن حرف بزنیم یا حتی عمل کنیم مثلا وقتی می خوایم یه جشن تولد بگیریم هر کاری می کنیم که مهمونامون حرفی نزنن ایرادی نگیرن هیچ وقت برای خو دمون زندگی نمی کنیم دیدن بعضی ادما همیشه شادن یا خیلی مهربونن و تنها تصوری که از این ادما تو ذهنمونه فقط همین شادی یا مهربونیشونه اما مگه میشه که یه ادم همیشه شاد باشه یا همیشه مهربون مگه میشه که هیچ اتفاقی تو زندگیش نیافته که ناراحتش کنه پس این ادما هم مثل همه ادمای دیگه غمگین می شن ولی چون همیشه در حال ایفای یک نقش تکراری هستن شما متوجه نمی شین یا در واقع اونا خیلی وقتا با لبخندشون با نگاهشون به شما دروغ می گن و زندگیشون خلاصه شده تو همین دروغا
نمی دونم شاید امروز خود من هم یکی از همین ادما شده باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت   توسط ستاره
|
بچه که بودم هر وقت بارون می اومد دلم می گرفت چون نمی تونستم برم بیرون و با دوستام بازی کنم این منو ازار می داد بعضی وقتا می رفتم کنار پنجره و می گفتم :وای بارون بارون بازم بارون کاشکی این بارون تموم شه دیگه هیج جا بارون نیاد فردای یکی از همون روزای بارونی معلممون راجع به بارون صحبت کرد هر چند من که دلم نمی خواست ولی نا خوداگاه یه چیزایی راجع به فواید بارون شنیدم چند وقت بعد یه روز بارونی دیگه شروع شد ما تو مدرسه بودیم زنگو که زدن من که از بارون بیزار بودم به دوستام پیشنهاد دادم تا جایی که مسیرمون یکی هست مسابقه بدیم اونا هم قبول کردن من تو این مسابقه اول شدم نفهمیدم کی به کوچمون رسیدم توی کوچه فضای خیلی عجیبی بود نمی دونم چه طوری توصیفش کنم وسطای کوچه مردی رو دیدم که سرشو رو به اسمون کرده بود و می گفت :خدایا شکرت معلوم بود خیلی خوشحاله که داره بارون می یاد درو باز کردم و رفتم تو حیاط می خواستم برم تو خونه اما نمی دونم چرا نرفتم منم وایستادم زیز بارون اسمون نگاه کردم یه حس غریبی داشتم دونه های بارون دونه دونه می اومدن پایین انگار دونه های بارون حرف می زدن تا حالا اینطور حسشون نکرده بودم
انگار خوشحال بودن که دارن می یان تا زمین تشنه رو سیراب کنن انگاری رقص
کنان می اومدن چقدر لطیف بودن چقدر مهربون حس عجیبی داشتم انگار داشتم تو
اسمونا پرواز می کردم احساس می کردم تمام دونه های بارون با من دوست شدن
شروع کردم به بازی با دونه های بارون رفته بودم تو یه دنیای دیگه از خود بی
خود شده بودم اصلا متوجه گذشت زمان نمی شدم تو همین حال و هوا بودم که بهو
صدای مادرم رو شنیدم که داشت منو صدا می کرد به خودم که اومدم دیدم خیس
خیسم اما بازم خوشحال بودم البته نا گفته نماند که اون شب تب کردم و حالم
اونقد بد بود که فردا نتونستم برم مدرسه با این حال دیگه از بارون بدم نمی
اومد تازه عاشقش شده بودم دلم می خواست هر روز و هر شب بارون بیاد من مجنون
بودم و بارون شده بود معشوقم حالا اسمون ابری رو دوس داشتم چون می دونستم
بعدش بارون می یاد بارون و دوس دارم اما ارزو می کنم هوای دل کسی ابری
نباشه چشای کسی هم بارونی نباشه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|

جام جهانی که شروع می شه انگار همه دنیا یه تغییری می کنه یه تکونی به خودش میده نمی دونم نظر شما چیه اما برای من که اینجوری تو خونه ما ساعتی که فوتبال پخش می شه برادرام هر جا هستن هر جوری هست خودشو نو می رسونن خونه و توی اون ساعت کسی حق نداره شبکه رو عوض کنه خیابونا هم انگار یه کمی خلوت تر می شن بعضی ها هم از قبل خو دشونو اماده کردن انگار یه مهمون عزیزی قراره بیاد یکی از دوستای خانوادگیمون به خاطر جام جهانی تلویزیونشو عوض کرده یکی هم همه پس اندازشو داده بیلیت خریده رفته افریقا اون یکی توساعات فوتبال کارشو تعطیل کرده بعضی ها هم که اسپانسر شدن جایزه میدن و از این حرفا تازه جالبه امروز که داشتم تلویزیون تماشا می کردم روانشناسی که میهمان برنامه بود می گفت:این فرصت جام جهانی رو از دست ندین با بچه هاتون فوتبال نگاه کنین تا به هم نزدیکتر بشین و بهتر با هم ارتباط بر قرار کنین می گم این جام جهانی هم برای خودش تحولی نه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|
اگر ادمی هستی که مدت زمان کمی رو در روز برای تماشای تلویزیون اختصاص می دی یا روزنامه ها رو فقط تیتراشونو می خونی حتما اسم شرکت های هرمی به گوشت خورده و حداقل اطلاعات کمی راجع به این شرکت ها داری اون چیزی که منو حیرت زده کرده اینکه مردم البته بعضی ها تلویزیون تماشا می کنن روزنامه می خونن اخبار رو می بینن و باز می رن و تو این شرکت ها سر مایه گذاری می کنن پولشو نو دودستی و راحت تحویل یه عده ادم سود جو می دن و بعد با التماس و خواهش هم نمی تونن پسش بگیرن این ادما حتی از سرنوشت دیگران عبرت نمی گیرن شما تصور کنین دزد اومده خونتون چیکار می کنین؟چوبی چماقی چیزی بر می دارین دادمی زنین و کمک می خواین به پلیس زنگ می زنین حالا اینکه چیکار می کنین خیلی مهم نیست بالا خره از خودتو نو اموالتون دفاع می کنین دیگه نکته این موضوع اینکه این ادما دزد رو می بینن نه تنها هیچ کاری نمی کنن بلکه خودشونم کمک می کنن که اموالشو نو به غارت ببرن چند وقت پیش تو اخبار شنیدم که یکی از مقامات ارشد نیروی انتظامی می گفت :این شرکت ها میلیاد ها تومن از مردم کلاهبرداری کردن وبعضی هاشون متواری شدن اون چیزی که منو متاثر کرده اینکه این شرکت های هرمی زیر نظر خارجی ها هر بار با یه اسمی و عنوانی می یان و پول نجیب ترین مردم دنیارو می دزدن و یه عده باز هم عبرت نمی گیرن اگر این اتفاق براتون افتاده لطفا تقصیر خودتونو گردن تقدیر نندازین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|
تابستون دیگه داره از راه می رسه صدای پاهاشو می شنوین راستی اگه از شما بخوان تابستونو تو یه جمله تعریف کنین چی میگین اصلا تابستون شما رو یاد چی میندازه؟ البته هوای تابستونی که خودشو رسونده اگه خودش هنوز نیومده این موقع ها که می شه یعنی اواخر بهار یعنی تو یکی از همین روزا تولد برادرم سیناست اون چند سال پیش تو همچین روزی یه دوچرخه از پدرم هدیه گرفت که اون موقع اون هدیه رو بهترین هدیه زندگیش می دونست اون موقع ۸ سالش بود پدرم بهش گفته بود که ساعات خاصی می تونه از دوچرخه اش استفاده کنه اما اون انقدر شیطون بود که تا چشم پدرم دور می دید یواشکی دوچرخه اش رو بر می داشت و می رفت تو کوچه بعد از ظهر یه روز گرم تا بستونی اوایل تیر ماه موقعی که معمولا همه خوابن این صدای زنگ در بود که مثل زلزله همه مارو از خواب بیدار کرد اخه یه نفر هم زنگ می زد هم محکم به در می کوبید پدر و برادرم دویدن سمت در من و خواهر و مادرم از کنار پنجره داشتیم بیرونو می دیدیم پدرم در و باز کرد پسر همسایمون بود مضطرب و اشفته تا حالا اینطوری ندیده بودمش ما فقط یک کلمه از حر فاشو شنیدیم که گفت سینا فهمیدیم که یه اتفاقی افتاده مادرم چادرشو برداشت من و خواهرم مانتو هامونو حتی فرصت نکردیم دکمه هاشو ببندیم رفتیم تو خیابونی که انتهای کوچمون بود وقتی ما رسیدیم جز زن همسایه کسی رو ندیدیم اونا رفته بودن کف خیابون پر خون بود یه دوچرخه مچاله اون طرف تر بود چیزی که می دیم برام باور کردنی نبود این خون بود خون برادر من مادرم که تا دید از حال رفت زن همسایه دوید سمت خونشون یه لیوان اب اورد
پاشید به سرو صورت مادرم تا مادرم به هوش اومد از من خواست که برم خونه هر
چی هم اصرار کردم فایده ای نداشت شاید به خاطر این بود که سنم کم بود مادر
و خواهرو با زن همسایه رفتن بیمارستان منم رفتم خونه مثل دیونه ها شده
بودم مدام راه می رفتم راه می رفتم و با خودم حرف می زدم بعضی وقتا هم به
خودم دلداری می دادم که نه طوری نمی شه خیلی زود حالش خوب می شه می یاد
خونه باز با هم بازی می کنیم با هم می خندیم با هم حرف می زنیم نمی دونم
چه مدت زمانی گذشت اما تلفن بالاخره زنگ زد دویدم سمت تلفن نفس نفس می زدم
خواهرم بود گفت:حال سینا خوبه ما هم زود می یایم خونه مراقب خودت باش بعد
خداحافظی کرد و تلفن قطع کرد چند لحظه بعد تلفن بازم زنگ زد یکی از
اقواممون بود که نزدیک ما زندگی می کنن گویا از همسایه ها ماجرارو شنیده
بود می خواست ببینه حقیقت داره یانه شب شد اون لحظه ها هر کدومشون برای من
به اندازه چند سال گذشت هزا جور فکر و خیال می اومد تو ذهنم داشتم دیونه
می شدم اوایل شب بود که مادر و خواهر و برادرم اومدن خونه نمی تونم حالشونو
توصیف کنم از من بدتر بودن اون شب هیچ کس نخوابید کسی حتی حرف هم نزد یه
سکوتی همه فضای خو نه رو گرفته بود فردا دوباره رفتن بیمارستان این بار
منم با خودشون بردن تپش قلب که نه داشتم سکته می کردم هر جوری بود رسیدیم
بیمارستان در تمام مدتی که تو راه بودیم با خودم فکر می کردم الان با چه
صحنه ای روبرو می شم چی به سر برادرم اومده بالاخره انتظار تموم شد وارد
اتاقی که برادرم رو بستری کرده بودن شدیم برادرم و دیدم پاشو گچ گرفته بودن
یه چیزی شبیه یه وزنه درست نمی دونم به پاش متصل بود چیزی که اون لحظه
خیلی عذابم می داد این بود که دیگه از اون شادی معصومانه ای که همیشه تو
صورتش بود خبری نبود بغضم داشت می ترکید به زحمت جلوی خودم نگه داشتم بعد
سه بار عمل پای برادرم خوب شد از اون ماجرا ۹ سال می گذره همه اون تابستون
برای من و خانواده ام رنگ غصه و ماتم به خودش گرفت تا بستونی که هر گز
فراموشش نمی کنم و هنوزم که هنوزه وقتی اسم تابستونو می شنوم یاد اون تصادف
می افتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|
تقریبا یه ساله که تو همسایگی ما یه زن و شوهر جوون زندگی می کنن اوایل فکر می کردیم زندگی خوبی دارن یا به قول حمید طالبزاده همه چی ارومه من چقدر خوشحالم تو این مایه ها دیگه تا اینکه چند وقت پیش صدای داد و بیدادشون انقدر بالا رفت که داد بقیه همسایه ها رو دراوردچند وقت بعد فهمیدیم دارن ازهم طلاق می گیرن وقتی علت طلاقشو نو از یکی از همسایه ها پرسیدیم جوابی داد که خیلی برامون عجیب بود می گفت زن همسایه معتاد شده گفتیم چرا؟گفت چون این خانوم چاق بوده و همیشه مورد سرزنش و تحقیر مادر شوهر و خواهر شوهرش بوده دنبال راه حلی برای لاغر شدن می گشته یه روز ماجرای زندگیشو برای یکی از دوستاش تعریف می کنه (امان از دست دوستای ناباب)دوستش با ظاهری غمگین وانمود می کنه که شریک غصه هاشه و بهش می گه اگه یه هفته روزی دو بار کریستال مصرف کنی بشدت لاغر می شی با یه هفته مصرف موادم تا حالا کسی معتاد نشده بقیه ماجرارو که خودتون می تونین حدس بزنین
یادمون باشه هر توصیه ای از طرف هر کسی مشکل زندگی ما رو حل نمی کنه دنبال راه حل منطقی و مناسب برای حل مشکلاتمون باشیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|
امروز می خوام از یکی از حوادثی که یک سال پیش برامون اتفاق افتاد بگم
ما برای تعطیلات رفته بودیم خونه یکی از اقوام اوایل شب بود و هر کس مشغول کاری بود من و خواهرم و دختر داییم داشتیم سریال تماشا می کردیم که یهو صدای بلند باد همه نگاههارو به سمت دیگه ای خیره کرد پرده خونه از هوایی که از قسمت باز پنجره می اومد تکون می خورد گلدون گلی که لب حوض بود افتاد و شکست درختا داشتن از جا در می اومدن با خودم فکر کردم الان خونه رو سرمون خراب می شه همه دست از کاراشون برداشته بودن و زل زده بودن به بیرون همه ترسیده بودن مادرم زیر لب داشت دعا می کرد صدای رعد وحشتناک بود در حدی بود که در و پنجره رو به صدا در می اورد انگار زلزله شده بود از رعد که بگذریم برق هم خیلی سریع و پشت سر هم بودشبیه چراغ قوه ای که تو دستت و مدام روشن و خاموشش می کنی تپش قلب داشتم اصلا نمی دونستم چیکار کنم
چند لحظه ای رفتم کنار پنجره بیرونو نگاه کردم باد و بارون چنان به هم
پیچیده بود که هیچی دیده نمی شد همه چیز وحشتناک بود وحشتناک ترم شد وقتی
که برق رفت من و خواهرم که جیغ کشیدیم پسر داییم رفت تو اشپز خونه کبریت
بیاره پیدا نمی کرد وقتی هم که پیدا کرد و اومد چراغ روشنایی رو روشن کنه
دستش می لرزید پدرم کبریت رو گرفت و چراغو روشن کرد باد می وزید و همه چیز
رو تکون می داد بخشی از سقف یکی از خونه های همسایمون ریخت صداها عذاب اور
بود انگار تمومی نداشت اون شب هیچ کس نخوابید صبح که شد تلفن زنگ زد یکی
از اقواممون بود می خواست ببینه حالمون خوبه یا نه ؟ بعداز ظهر همون روز
مجری یکی از برنامه های شبکه استانی گفت:من فکر کردم الانه که سیل بیاد توی
اخبار اعلام کردن سرعت وزش باد ۱۳۰ کیلومتر در ساعت بوده و خوشبختانه
خسارت جانی به همراه نداشته اما من فکر می کنم برای همه یه چیزی توی ذهنشون
تداعی شد چیزی که همه ما ازش مطلع هستیم ولی گرفتاریها و مشکلات باعث می
شه فراموشش کنیم اره درست حدس زدین مرگ می گن شتری که دم در هر خونه ای
می خوابه اما ما داریم طوری زندگی می کنیم که انگار هیچ وقت نمی میریم این
مرگ سراغ همه می یاد بیاین کمی با هم مهربون تر باشیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|
همه ما تا حالا یه قاصدک رو از نزدیک دیدیم تو دستمون گرفتیمش لمسش کردیم دیدین چقدر لطیفه چه زود میشکنه
امروز دل خیلیا اینجوریه زودی میشکنه
دلا شده پر غصه پر ماتم پر درد راستی شما می دونین چرا؟
واسه این موضوع هر کسی یه چیزی به ذهنش می رسه یه جوابی می ده اما به نظر من فقط یه جواب می شه به این سوال داد اونم اینکه جای ارزش ها عوض شده نمی دونم شایدم از اول همینطوری بوده وقتی داریم تو جامعه ای زندگی می کنیم که پول وقدرت و مقام ارزش تلقی می شه همیشه خوبن باید باشن که اگه نباشن نمی تونیم زندگی کنیم در عوض قناعت صداقت وفاداری نجابت نه اینکه بد باشن نه ولی ما به چشم یه سوپر مارکت به هشون نگاه می کنیم مثلا می گیم صداقت خوبه ولی نه همه جا یا نجابت خوبه ولی حالا اگه یه وقتی این نجابته نباشه هم مشکلی نیست حالا فکرشو بکنین اگر ما ادما فقط همین قناعت رو داشتیم الان هیج جای دنیا جنگی نبود هیچ بچه ای یتیم و ناراحت نبود دیگه کسی اسیر نبود توپ نبود تانک نبود بوی باروت نبود هیچ مادری از پاره تنش جدا نبود دیگه حداقلش همینه دیگه !!! نه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت   توسط ستاره
|